طعم مادرانه
به نام خداي مادران
ساعت12ظهر بود كه گرم سر و كله زدن با بچه ها بودم مادرم از در كتابخونه اومد تو و احوال پرسي كرديم. از تو كيفش ناهار ظهر من رو در آورد و غافلگيرم كرد آخه هر روز ناهارم و مادرم برام ظرف مي كنه و آماده بردن . ولي بعضي روزا كه چيزي نميبرم يه جوري با يه غذاي حاظري خودم و سير مي كنم.
انگار مادرم مي خواست امروزم مثل روزاي ديگه برام هيچي كم نذاره.
حدود دو ماه شده كه مادربزرك مادريم فوت كرده ولي صد افسوس كه ما براي مادرم جشن روز مادر مي گيريم و او براي فقدان مادرش غم و اندوه.
و اما پدرم كه دلي به نازكي يك قمري داره بايد خودش رو براي روز چهل مادرش براي جمعه آماده كنه.
فقط آه . . .
خدايشان بيامرزد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:7 توسط محمد غلامی
|
این وبلاگ آشیانه و پناهگاه افکار و دل نوشته های این حقیر در فضای مجازیست