سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
به نام خدا
| سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت | آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت | |
| تنم از واسطهی دوریِ دلبر بگداخت | جانم از آتشِ مِهرِ رُخِ جانانه بسوخت | |
| سوزِدل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمع | دوش بر من، ز سر مهر، چو پروانه بسوخت | |
| آشنایی نَه، غریب است که دلسوز من است | چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت | |
| خرقهی زُهد مرا آب خرابات ببرد | خانهی عقل مرا آتش میخانه بسوخت | |
| چون پیاله، دلم از توبه که کردم، بشکست | همچو لاله جگرم بی مِی و خُمخانه بسوخت | |
| ماجرا کم کن و بازآ! که مرا مَردُمِ چشم | خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت | |
| ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی! | که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت |
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 15:1 توسط محمد غلامی
|

این وبلاگ آشیانه و پناهگاه افکار و دل نوشته های این حقیر در فضای مجازیست