سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

به نام خدا

سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه‌ی دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مِهرِ رُخِ جانانه بسوخت
سوزِ‌دل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمع
دوش بر من، ز سر مهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نَه، غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقه‌ی زُهد مرا آب خرابات ببرد
خانه‌ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله، دلم از توبه که کردم، بشکست
همچو لاله جگرم بی مِی و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ! که مرا مَردُمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی!
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت             من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

به نام خدا

من که از آتش دل چون خم می در جوشم      مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن       تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم          هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش            این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا             فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت             من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست      پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم        چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق      شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

در جستجوی انسان کامل 6

به نام خدا

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

در جستجوی انسان کامل 5

به نام خدا

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد


از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست


باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب


باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل


در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت


چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت


قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری


حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست


دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد